پریسا فوجی, خودشناسی, روان‌شناسی

آناستازیا یا سیندرلا؟

دلم می‌خواست پاک‌کنی می‌داشتم که هرفکر آزاردهنده و بغض‌آلود را از ذهنم پاک می‌کرد.
بچگی دلم می‌خواست جادوگر می‌بودم و با یک حرکت چوب‌دستی‌ام، کلاه، خرگوش می‌زایید اما دست بی‌نمکم نیمه‌شب‌ها کالسکه‌ را به کدو تبدیل می‌کند.


هم‌چون دانه‌های ساعت شنی، مست رقصیدن و هم‌چون پری آرام درحال افتادن بودم.نه این که نفهمیده باشم شب چگونه به نیمه رسید نه، من خودم را در چالهٔ کم‌عمق لحظه غرق می‌کنم تا وقت رفتن که فرارسید، باعجله ضیافت را ترک کنم.نه این که حواسم نباشد لنگه‌کفشم از پایم درمی‌آید و لنگان‌لنگان به سمت کالسکهٔ کدو می‌شتابم.
آن‌ لنگه‌کفش مال من بود، پای من بود اما عجیب است امروز پاهای متورم و تاول‌زده‌ام دیگر در آن کفش بلوری جا نمی‌شود.
من آناستازیام یا سیندرلا؟

تو اگه کفش بلوری هم باشی دیگه الان پامو می‌زنی.

پریسا فوجی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *