پریسا فوجی, خودشناسی, روان‌شناسی

اگر بنویسم…

بیش‌تر از هروقت دیگر، زمانی از نوشتن می‌گریزم که یقین دارم اگر بنویسم می‌توانم مه افکارم را بشکنم و قاطعانه تصمیم بگیرم.می‌توانم خشمم را روی خطوط کاغذ خالی کنم و بهبود یابم.

اما از نوشتن می‌گریزم چونان آهوی گریزپایی که از صیادش.از نوشتن می‌گریزم چون می‌هراسم دردم درمان شود و خشمم خالی.از سبک و آرام شدن شبیه لبخند تو وقتی در دلم آشوبی به راه انداختی، می‌هراسم.از دوباره عاشقی و به ویژه معشوق شدن! از بخشیدن می‌ترسم! از این که دیگر هیچ سوژه‌ای برای من کم‌حرف باقی نماند تا از آن بنالم! از این که بتوانم با آدم‌های ناآشنا سخن تازه بگویم و بشنوم! نه حرفی بزنم که پاسخش را خوب می‌دانم.بنویسم به جای مقبول دیگران بودن، به جای حق به جانب گرفتن.بنویسم تا به صدای دل خودم گوش بدهم.منی که در برخوردهایش با اندک آدم‌های اطرافش آن‌قدر خودش را کوچک کرده است که یک رابطهٔ دوستانه آرزویش بشود.چطور می‌شود محبت دوست را با پول سنجید؟ من مبهوت مانده‌ام‌.حال می‌فهمم چرا هردوی ما تنها مانده‌ایم! تو در جمع شلوغ دورت تنهایی چون رفاقتت بر پایهٔ پول است نه خلوص، نه محبت و نه صداقت.من تنهام چون به آدم‌های دوست‌نمایی چون تو صرفا به خاطر تنها بودنم باج داده‌ام.از عشقم، از زمانم بی‌قید و شرط مایه گذاشتم و نمی‌دانستم این‌ها مادامی که به ارز سرزمین تو تبدیل نشوند، پشیزی نمی‌ارزند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *