پریسا فوجی, خودشناسی, کافه‌کتاب

خواب کتاب

دیشب خواب دیدم که کتابدار کتابخانهٔ مدرسه‌ای به من اجازۀ گشت و گذار میان کتاب‌ها را داده است.برایم عجیب بود چون روز روزش وقتی دبیرستانی بودم درِ کتابخانۀ دبیرستان به اصطلاح «استعدادهای درخشان»! بسته بود!! و همان اندک روزهایی از سال که باز بود، من غیر از چرخیدن میان کتاب‌های تست و آموزشی، هیچ غلط دیگری نمی‌کردم.

حالا اما می‌توانستم کتاب‌های «غیردرسی» را ورق بزنم و دنبال کتاب‌هایی بگردم که در اینترنت با آن‌ها آشنا شده‌ام.

خانم کتابدار می‌گفت که مجموعۀ «خاطرات موزی»! خیلی طرفدار دارد.

فکر نمی‌کنم این کتاب وجود خارجی داشته باشد، آن هم با موضوع سفرنامه!

جلد یکم را برداشتم و از ظاهرش معلوم می‌شد سال‌ها پیش چاپ شده است.

بعد سراغ کتاب «پدرو پارامو» رفتم که جدیدا بیوگرافی و داستان‌ کوتاهی از نویسندهٔ آن «خوآن رولفو» خوانده‌ام.

از  کتابدار پرسیدم که چندتا کتاب می‌توانم بردارم و چه مدت؟

گفت:«با خیال راحت تا دوماه دیگر می‌توانی بخوانی.مادرت عضویت کتابخانه‌ را تمدید کرده است.»!!​​​

بعد انگار جرقه‌ای در ذهنم زده شد.باشگاه کتاب‌خوانی جین آستن برای مردادماه کتاب «مرشد و مارگاریتا» را انتخاب کرده است.در قفسه‌ها به دنبالش گشتم و آن را هم برداشتم.

سه‌تا کتاب برای یک‌ماه کافی بود.

کاش می‌توانستم بیشتر میان کتاب‌ها بچرخم.مانند همیشه که اگر مرا در کتاب‌فروشی ببینی، نشسته‌ام پای قفسه‌ای، یکی‌یکی روی کتاب‌ها را می‌خوانم و ساعت‌ها غرق دریای کاغذی می‌شوم.مرا می‌بینی که بر خجالتم از حضور در اجتماع غلبه کرده‌ام.

از زمان شیوع کرونا،  آن ترس و بهانه‌های همیشگی‌ام به کنار، جرئت نمی‌کنم که سراغی از کتاب‌فروشی بگیرم و کتاب‌ها را ورق بزنم.

کلا از وقتی کرونا آمد به بازار، یادم افتاد که بارها می‌خواستم تنها بروم کافه‌کتاب، می‌توانستم اما نرفتم و حالا بیشتر از همیشه هوس کرده‌ام و نمی‌شود رفت.


(1399/05/24): دیروز به پیشنهاد رضا رفتیم به پردیس کتاب.با دستکش نایلونی کتاب‌ها را برمی‌داشتم و اول نگاهی به قیمتشان می‌انداختم.دریغ از تخفیفی اندک! حالا می‌فهمم چرا زمانی که کتاب‌فروشی‌های اینترنتی تخفیف 20% می‌گذارند روی کتاب‌هایشان مردم کتاب‌خوان ذوق می‌کنند! من تا جایی که ممکن است کتاب الکترونیکی از طاقچۀ بی‌نهایت می‌خوانم.

(کتابخانه‌ای مجازی است که با عضویت درآن می‌توانی هرکتابی که بخواهی و البته موجود باشد، بخوانی.)

تنها یک‌جلد از «خانۀ ادریسی‌ها»ی «غزاله علیزاده» در قفسه مانده‌بود.خیلی گران بود! اما باخودم فکر کردم اگر نخرم، هیچ‌وقت دیگر نمی‌توانم بخوانمش!

کتاب «آتش‌بازی» از «ریچارد فورد» را هم براساس تعریفی که در اینستاگرام شنیده‌بودم، خریدم و البته اطمینان به مترجم خوب کتاب(امیرمهدی حقیقت) که قبلا «مترجم دردها»ی«جومپا لاهیری» را با ترجمۀ ایشان خوانده‌بودم.

اما می‌رسیم به دقیقۀ نودم! همان‌لحظه که فروشنده دوتا کتابی را که برداشته‌بودم، در کیسۀ پلاستیکی می‌گذاشت:

چشمم به «پدرو پارامو» خورد 🙂 و گوشه‌ای از اهمیت دست‌کم نگرفتن خواب‌هایم برایم روشن شد!

جلدی برداشتمش و ماجرای خرید حضوری کتاب در هول و ولای کرونا همین‌جا به پایان رسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *