پریسا فوجی

یادداشت شبانه

در فاصلۀ هم‌کلامی دوبارۀ‌مان، زمان، جسم و روح مرا در چنگالش می‌فشارد.

اشک‌هایم پشت پنجره، چشم انتظارند تا کی به استقبال تو جاری شوند.

به امید حرف‌های تو از خواب برمی‌خیزم و هم حرف‌های تو ست که مرا خواب می‌کند!

قصه‌ها اگر از زبان تو روایت نشود، هزار و یک شب بیدار خواهم ماند!

با من سخن بگو!

همان‌گونه که با دیگر عاشقانت سخن می‌گویی: با قلبی آکنده از مهربانی!

می‌دانم، تو در خرابه مسکن نمی‌گزینی اما بدان که خانۀ آن‌ها بر ویرانۀ قلب من، آباد گشته است.

روحم در ضیافت شبانۀ‌تان پرسه می‌زند تا مبادا چیزی کم و کسر باشد.

آخر کجا دیده‌ای مهمان‌ها بتوانند از مهمان! به گرمی صاحب‌خانه پذیرایی کنند.

به پیشواز من بیا.

آداب این مهمانی معکوس شده است.

به صاحب این خانۀ خراب خوش‌آمد بگو.

چیزی تا صبح نمانده است!

پریسا فوجی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *